تبليغاتX
:: بـ نـ د ه ی عـشـق :: - کابوس های ...

کابوس های ...

 

احتما کن، احتما ز اندیشه ها / فکر شیر و گور و دل چون بیشه ها

احتماها بر دواها سرور است / زآنکه خاریدن فزونی گر است

احتما اصل دوا آمد یقین / احتما کن قوت جانت ببین

آنکه ارزد صید را عشق است و بس / لیک او کی گنجد اندر دام کس؟

تو مگر آیی و صید او شوي / دام بگذاري، به دام او روي

عشق میگوید بگوشم پست پست / صید بودن خوشتر از صیادي است

گول من کن خویش را غره مشو  / آفتابی را رها کن ذره شو

بر درم ساکن شو و بیخانه باش / دعوي شمعی مکن، پروانه باش

کارگاه صنع حق در نیستی است / غره ی هستی، چه دانی نیست چیست؟!

پس رو و صامت شو و خاموش باش / از وجود خویش والی کم تراش

چون گهر در بحر گوید: "بحر کو؟" / آن حجاب چون صدف دیوار او،

گفتنِ آن "کو" حجابش میشود/ ابر تاب آفتابش میشود

تو ببند آن چشم و خود تسلیم کن / خویشتن بینی در آن شهر کهن

این خموشی مرکب چوبین بود / بحریان را خامشی تلقین بود

چندگاهی بی لب و بی گوش شو / وآنگهان چون لب حریف نوش شو

چند گفتی نظم و نثر و راز فاش؟ / خواجه یک روز امتحان کن، گنگ باش

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 19:5 | یکشنبه 7 تیر1388 •

RSS