کابوس های ...
احتما کن، احتما ز اندیشه ها / فکر شیر و گور و دل چون بیشه ها
احتماها بر دواها سرور است / زآنکه خاریدن فزونی گر است
احتما اصل دوا آمد یقین / احتما کن قوت جانت ببین
آنکه ارزد صید را عشق است و بس / لیک او کی گنجد اندر دام کس؟
تو مگر آیی و صید او شوي / دام بگذاري، به دام او روي
عشق میگوید بگوشم پست پست / صید بودن خوشتر از صیادي است
گول من کن خویش را غره مشو / آفتابی را رها کن ذره شو
بر درم ساکن شو و بیخانه باش / دعوي شمعی مکن، پروانه باش
کارگاه صنع حق در نیستی است / غره ی هستی، چه دانی نیست چیست؟!
پس رو و صامت شو و خاموش باش / از وجود خویش والی کم تراش
چون گهر در بحر گوید: "بحر کو؟" / آن حجاب چون صدف دیوار او،
گفتنِ آن "کو" حجابش میشود/ ابر تاب آفتابش میشود
تو ببند آن چشم و خود تسلیم کن / خویشتن بینی در آن شهر کهن
این خموشی مرکب چوبین بود / بحریان را خامشی تلقین بود
چندگاهی بی لب و بی گوش شو / وآنگهان چون لب حریف نوش شو
چند گفتی نظم و نثر و راز فاش؟ / خواجه یک روز امتحان کن، گنگ باش



