تبليغاتX
:: بـ نـ د ه ی عـشـق ::

چرخه ی عشق

یک روز صبح، کشاورزی، درِ صومعه ای را زد. راهب در را باز کرد و کشاورز خوشه ی انگور بزرگی را به طرفش دراز کرد.

«برادر دربان عزیز، این بهترین محصول تاکستانم است. آمده ام تا هدیه اش بدهم به شما.»

«ممنونم! الان برای پدر روحانی می برمش، حتما خیلی خوشحال می شود.»

« نه، این را برای شما آورده ام.»

«بـرای مـن؟ مـن که قـابل این هـدیه ی زیـبای طبیعت نیستم!»

«هـر موقع در مـی زنم، شـما در را بـاز مـی کنید. وقـتی محصولم در خشکسالی نابود شد و به کمک احتیاج داشتم، شما هر روز به من تکه ای نان و جامی شراب می دادید. دلم می خواهد این خوشه ی انگور، بخشی از عشـق آفتاب و زیبایی و باران و معجزه ی خدا را به شما برساند.»

برادر دربان خوشه را جلویش گذاشت و تمام صبح را به تحسین آن گذراند؛ واقعاً زیبا بود. برای همین تـصمیم گرفت آن را نزد پدر روحانی ببرد. پدر روحانی همیشه او را با جملات خردمندانه، راهنمایی و تشویق می کرد.

پدر روحانی خیلی از انگورها خوشش آمد، اما یادش آمد که یکـی از بـرادرهـای صومعه بـیمار است. گفت: این خوشه را به او بده. خدا می داند، شاید کـمی دلش را شاد کند.

 اما انگورها مدت زیادی در اتاق بـرادر بـیمار نـماند. او هـم فکـر کـرد: بـرادر آشـپز از مـن مـراقبت کـرده و بهترین غـذاهـایش را به مـن داده. مـطمئنم این انگـورهـا خوشحالش می‏کند.

وقتی برادر آشپز موقع ناهار جیره ی او را آورد، برادر بیمار انگورها را به او داد و گفت:

«مال شـماست. شـما همیشه بـا مـحصولات اهـدایی طبیعت در ارتباطید. حتماً مـی دانـید بـا ایـن شـاهکار خدا چه بکنید.»

زیباییِ آن خوشه ی انگور، برادر آشپز را به حیرت آورد و به دستیارش گفت با دقت در کـمال آن انگـورها تأمل کند. بعد گفت این انگـورها آن قدر زیباست که هیچ کس بیشتر از برادر خادم و نگهبان انبار ظروف مقدس که خیلی ها او را مرد مقدسی می دانند، قدرش را نمی‏داند.

بـرادر خـادم هم بـه نـوبه ی خود، انگـورها را به جوان ترین نوآموز داد، تا به او بیاموزد که شاهکارهای خدا در کوچکترین جـزئیات آفـرینش حـضور دارد. وقتی نوآموز انگـور را گرفت، قلبش سرشار از عظمت پروردگار شد، چرا که تا آن موقع خوشه ی انگـوری به آن زیـبایی ندیده بود. همان موقع به یاد اولین باری افتاد که به صومعه آمد و به یاد کسی افتاد که اولین بار در را به رویش گشود؛ او بود که اجازه داد او امـروز در مـیان کسـانی بـاشد که قدر گذاشتن به معجزات را بلد بودند.

برای همین، پیش از غروب، خوشه ی انگـور را بـرای برادر دربان برد.

«بخورید و لذت ببرید. شما همیشه این جا تنهایید. این انگـورها می تواند حالتان را جا بیاورد.»

برادر دربان پی برد که آن هـدیه به راسـتی در تـقدیر نصیب او بوده است. انگورها را دانه دانه مزمزه کرد و شاد خوابـید. بدین ترتیب چـرخه بسته شد؛ چـرخـه ای از خوشبختی و شادی، که همیشه گرد کسانی باز می شود که در تماس با انرژی عشقند.

   

 

این داستان در مکتوبی اثر پائولو کوئلیو اومده بود.

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 14:11 | دوشنبه 24 فروردین1388 •

"برای شما"

 *در اهمیت و ضرورت کاوش علمی درباره‏ی خودشناسی، همین بس که برای حرکت در مسیر کمالات انسانی، گریزی از شناخت نفس، قوای آن و خیر و شرّش نیست، زیرا شناخت نفس و مدارج آن، زمینه عروج انسان را تا «سدرة المنتهی»، مقام سجود ملائکه شدن و مظهر اسماء الهی گردیدن، فراهم خواهد آورد.

«تفسیر انسان به انسان» در پرتو آیات نورانی قرآن و رهنمود عترت طاهرین (علیهم السلام)، شعاع پرفروغی از شمسِ منیر «معرفة النفس» است که بهترین راه خودشناسی را برای سالکان این طریق می نمایاند.*

--------------------------------------------------

مطلب بالا را که با چشمان مبارکتون مشاهده کردید، در ابتدای مقدمه‏ی کتابی با ارزش آمده که تصویرش رو همینجا می بینید(ناشرش هم مرکز نشر اسراء هست). اگه تا حالا نخوندیدش، انشالله حتماً یه وقتی برای مطالعه اش اختصاص بدید.

امیدوارم به دانسته‏هامون عمل کنیم.

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 10:39 | یکشنبه 23 فروردین1388 •

آسودگی در این دنیا را تنها یک توهم یافتیم

 

قطره ای از هوا و هوس دریایی از دانش را تیره می کند

::::::::::

قطره ای از هوا و هوس دریایی از دانش را تیره می کند

::::::::::

قطره ای از هوا و هوس دریایی از دانش را تیره می کند

::::::::::

قطره ای از هوا و هوس دریایی از دانش را تیره می کند

::::::::::

قطره ای از هوا و هوس دریایی از دانش را تیره می کند

 

فرمایش "سهروردی" است

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 23:46 | سه شنبه 18 فروردین1388

"جهت رفع حساسیت پیش آمده"

یک دانه سوال داریم.

رفقا شما می دونید افسانه ی جومونگ چه چیز خاصی داره؟

من و بقیه ی اهل خونه٬ در حد هیچی این فیلمو دیدیم. حالا برام سواله که چرا نامبرده اینقده طرفدار داره؟ اصلا من بسیااااااار متعجب میشم وقتی می بینم خیلی از اطرافیانم با سلیقه ها و تفکرات مختلف و حتی سن های کاملا متفاوت٬ این فیلمو دنبال میکنن! علاقه ی اقایون که دیگه تعجبمو بیشتر میکنه! طوری که طرف ممکنه از بقیه ی برنامه هاش بزنه و بشینه پای این فیلم و از اینکه یه قسمتش به دلایلی (که معمولا پخش مستقیم فوتباله) سر وقت پخش نشه٬ یه خورده همچین حالش گرفته بشه!

بعضیا هم دی وی دی کل فیلمو دارن و کلی از تلویزیون جلو هستن و جالبه که خوشحالن از این بابت!

از همون طرفدارایی که وصف حالشون در بالا اومد پرسیدم که دلیل این همه علاقه چیه؟ ولی در جوابم غیر از این که عبارت تکراری "خیلی قشنگه" رو شنیده باشم چیز قابل توجه دیگه ای نبوده.

حالا اگه جوابی غیر از اون بالایی دارید ممنون میشم یه کم توضیح بدید.  


بعدا نوشت (۱۸/۱/۸۸):

یه چیز دیگه هم برام جالب شده! خیلی دوست دارم بدونم ساکنان و دوستداران این مرز پر گهر که اتفاقا علاقمند به "افسانه ی جومونگ" هستند٬ چقدر علاقمند به فیلم "شیخ بهایی" هستن؟ این یکی رو دیگه خودم دیدم و می دونم توش چه خبره.

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 2:52 | یکشنبه 16 فروردین1388 •

یاد می گیریم از دوستان

 

ای دل به کوی دوست گذاری نمی کنی

                                             اسباب جمع داری و کاری نمی کنی

* ضرورت پرداختن به خودسازی

به راستی ما کیستیم و حقیقت هستی ما چیست ؟ هدف از ایجاد ما چه بوده است و برای ایفای چه نقشی در جهان آفریده شده ایم ؟ چه ظرفیّت هایی برای ایفای آن نقش در وجود ما به ودیعت نهاده شده است و چه توانایی هایی برای نیل به آن هدف در ما تعبیه شده و نهفته است ؟ هدف ما در زندگی چه باید باشد و با نیل به چه چیزی به کامیابی و کمال دست می یابیم و در زندگی خود انسانی موفّق و سعادتمند خواهیم بود ؟ فرصت کوتاه و جایگزین ناپذیر عمر را چگونه باید صرف کنیم و زمان و توان خود را چگونه باید برنامه ریزی و سازماندهی کنیم تا بهترین و شایسته ترین بهره را از عمر برده باشیم ؟


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 1:52 | پنجشنبه 13 فروردین1388

گونه ای استثنایی از مردان!!!

 

توی رد و بدل کردن اس ام اس های قبل از تحویل سال جدید، یه پیامی به دست یه آقایی رسید که باعث شد چشماش بدرخشه!

دو بیت شعر بود. مصرع دوم بیت اول براش چیز با حالی بود! کاش می دیدین. وقتی می خواست بخونتش اول یه دستی روی صفحه نمایش گوشیش کشید، بعد به همه گفت خوب گوش بدین و بعدش هم با شادی و شعف بسیار و لبخندی بر لب خوندش:

عید آمد و فکر تازه تر باید کرد

یک همسر تازه زیر سر باید کرد

این همسر کهنه دردسر می باشد

بشتاب که رفع دردسر باید کرد.

چه جسارتا. خیلیه هاااا ! آدم جلوی زنش همچین چیزایی رو بخونه اونم با چه حالتی !!!!!!!!

 

بی ربط:

این چند روزه هوا ابریه اینجا. بعضی وقتام یه بارونی میاد. البته رعد و برقی که میزنه٬ بیشتر از بارونشه بعضیا میگن از این هوا خوششون نمیاد. بخصوص روزاش. میگن دلگیره.

بعضیای دیگه هم میگن خیلی خوبه. مثل من.

خوش میگذرد روزهای سال جدید؟

انشالله که خوش بگذرد

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 2:13 | دوشنبه 10 فروردین1388 •

RSS