نشانه های آشکار
"ضرار از یاران امام به شام رفت و بر معاویه وارد شد. معاویه از او خواست که از حالات امام بگوید. گفت: علی(ع) را دیدم که شب پرده های خود را افکنده بود، و او در محراب ایستاده، محاسن را به دست گرفته، چون مار گزیده به خود می پیچید و محزون می گریست و می گفت:
ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو! آیا برای من خودنمایی می کنی؟ یا شیفته ی من شده ای تا روزی در دل من جای گیری؟ هرگز مباد! غیر مرا بفریب که مرا در تو هیچ نیازی نیست! تو را سه طلاقه کرده ام تا بازگشتی نباشد. دوران زندگی تو کوتاه، ارزش تو اندک و آرزوی تو پست است.
آه از توشه اندک و درازی راه و دوری منزل و عظمت روز قیامت! "
هنوز مانده تا رسیدن به آنچه که "باید باشم".
« من نفس خویشتن را بی گناه نمی دانم زیرا نفس امّاره انسان را به بدی فرمان می دهد، مگر انکه پروردگار من ببخشاید، زیرا پروردگار من آمرزنده مهربان است.»*
* سوره ی یوسف٫ آیه ی ۵۳
22 بهمن 87؛ روز خوبی بود. در واقع بیست بود.
جای همه ی اونایی که نبودن بینمون و اونایی که نیومدن راهپیمایی خالی. ما که حال کردیم. هوا هم که عالی بود. یه اتوبوس هم یه قسمتی از مسیر رو دربست ما چهار نفر شد (البت بدون حق الزحمه). آقای راننده لطف داشت به همشهریاش. حرفای رئیس جمهور گرام هم که حرف نداشت (از سیمای ملی دیدیم و شنیدیم). دیگه همین خوب.
شجریان هم خوند برامون: ایــــــرااااان ای سرای امیـــــــد
بــــر بااااامــت سپیده دمیــــــد
بــــــــنگــــر کــز این مه خــوبان
خــــورشیـــدی خجسته رسیـــد
گزارش های رسیده از یکی از نقاط این مملکت حاکی است که خواهران محترم چنین شعار می داده اند:
آمریکا!
فکر نکنی ما زنیم*!
توو دهنت می زنیم!
---------------------------------------------------------------------
* زن اینجا به همان معنای سابق خود است که مردهای مستبد و یا بی توجه و ناآگاه آن را به کار می بردند. زن اینجا به معنای "ضعیفه" است.
یه بنده خدایی (از نوع ذکور بی توجه) یه روز جلوی ما به خانوما گفت ضعیفه! گفتیم چی؟ گفت ضعیفه! یعنی زن! باهاش برخورد جدی به عمل آوردیم. دیگه جرأت نداره جلوی ما همچین کلمهای رو به زبان بیاره. کلاً از فرهنگ لغات ذهنش حذف شد خودبخود.
حال می کنیم با اقتدار خودمان!
22 بهمن؛ خاطره ی من و بابام.
حدود ده سال پیش یا کمی اونورتر. 22 بهمن، من و پدرِ با ذوق موندیم در منزل. من گفتم هرچی باشه دختری گفتن، حالا که خانوم خونه نیستش، باید دست به کار بشم که بی ناهار نمونیم.
همینکه قدم اول رو گذاشتم توی آشپزخونه آقا فرمودن کجا؟ عرض کردم میخوام ناهار درست کنم. گفت شما زحمت نکش. ناهار امروز با منه. تو هم اصلا ً نیا اینجا.
لبخند مرموزش کنجکاوم کرد ولی فایده نداشت کنجکاویم. هیچ جوره راه نمیداد من از کارش سر در بیارم.
حالا ظهر شده و همه نشستیم دور سفره و منتظر شاهکار هنری پدر.
یک پلوی سرخ. گفتیم این چیه؟
پلو ماهی بود. حالا چه ماهی ای؟ ماهی تُن! درصد حضور رب گوجه هم که دیگه تابلو بود! بسیار بالا!
لذیذ نشد اما خاطره انگیز شد.
ای جوونییییییییییییی!!!!
22 بهمن؛ کیا قدرت درک عظمت این روز رو دارند؟
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند
22بهمن؛ می دونم که بعضیا (هم داخل متآسفانه، هم خارج)، ماها رو که از دوستی انقلاب و نظام و رهبر حرف می زنیم و با تمام وجود قبولشون داریم، مسخره می کنن. به همه مون ناسزا میگن. مسخره کردن و مخالفت با این نعمتهای خدا عاقبت خوشی نداره. هر کسی سعی کرد ما رو به انزوا بکشونه خودش منزوی شد. به روز خدا، روز 22 بهمن، میگن روز سیاه.
عجـــــــــــب!
وقتی من و تو... شدیـــــم مـــــا
من و تو دیگر من و تو نبودیم
من و تو شده بودیم ما
ما بودیم و شیطان
شیطان بود در مقابل ما
شیطان مضطرب و ناراحت
ما آرام و با صلابت
شیطان گرد ما می گشت هراسان
ما ایستاده بودیم با ایمان
شیطان می جنگید و
ما نیز
او حمله می کرد و
ما دفاع می کردیم
او جراحت برداشت و مرهمی نداشت
ما مجروح شدیم و دستان هم را داشتیم
سرانجام
ما شدیم پیروز و
شیطان شد مغلوب
او کسی نداشت و تنها بود
ما در کنار هم و خدا با ما بود.
خود شیفته
یه وقتایی دلم به حال خودمون (آدما) می سوزه.
زمانی که به عاقبت مغرورهامون فکر می کنم.
آدمای مغرور فریفته ی دنیا میشن. توی تفکرات، حرفها و رفتارشون هیـــــــــــچ نشونی از خدا و بندگی نیست. عاقبت متکبران و فخر فروشان چیه غیر از خفت و خواری؟
وقتی دچار غرور میشیم، چشم و گوش دلمون از کار میفته.
می دونم که کلــــی مثال میشه آورد که شما هم از همه اش خبر دارید.
این روزا خیلی اسم رضا و محمدرضا پهلوی آورده میشه. الآن چطوری از اونها یاد میشه؟ چگونه به یاد آوردنشون هیچی، عاقبتشون چطور؟ اون که دیگه چیز واضحیه و روایتش سلیقه ای نیست. چه به سرشون اومد؟ باعثش چی بود؟
منیّت. خود منهای خدا.
منیّت خود را دوست داشتن نیست. برعکس؛ دقیقا یعنی دشمنی با خود.
ماها رو همین منیّت، بدنام و نابود میکنه.
این بساط دشمنی با خود و حقیقت رو ابلیس پهن کرد و انسان با بی توجهی هاش گسترشش داد.
متاسفانه برای قشر و گروه خاصی نیست. همه گیره
مگر اینکه
پناه ببریم به بی نهایت.
دیری است که دلدار پیامی نفرستاد
اگر تو نیز همچون من، غروب های پنجشنبه ات رنگ دلتنگی گرفته اند، به دیدار گمنامانِ نامی برو. همانها که تاج شهادت بر سر دارند، شاید در سکوتشان حرفی برای دلت نهفته باشد. شاید پیغامی از دوست.
انگار کم کم همه ی لحظه ها دارند همان رنگی می شوند تا آن زمان که ...
نمی دانم
تازهگیها فهمیدم که ...
عاقل ترین انسان ها کسی است که با مردم بیشتر مدارا کند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
![]()
![]()
جهت شفاف سازی اذهان عمومی؛ گفتم تازه این حقیقتو فهمیدم که عاقل ترین انسان ها کیست، امیدوارم از این حرفم کسی این برداشت رو نکرده باشه که من خودمو از عاقل ترینا می دونم. نمونه ی اون انسان کامل، همان یار عزیز پیامبر است که بین شیعه هم غریب مانده.
در راه عشقت یـا عـلی، مردانه گویم یـا عـلی
مستانه گویم یـا عـلی ، رندانه گویم یـا عـلی
هم ساقی کوثر تویی ، هم هادی و رهبر تویی
هم شاه بحر و بر تویی، هم شافع محشر تویی
هم نور پیـغمبـر تویی، هم عـاشـق داور تویی
هم حیـدر صفدر تویی، شاهانه گویم یـا عـلی
صدایم کن
عالم محضر خداست. در محضر خدا گناه نکنیم.
"خمینی عزیز"
خداوندا ؛ بزرگا ؛ مهربانا
بر ما ببخشا خطاهایمان را
که ما رنجوران ضعیفیم
و پناهمان نیست جز تو.
ای همه نور و روشنی
با نورت ما را راهنما باش.
هستم...
گفت این چیزیو که میخوام بگم تا حالا به کسی نگفتم.
جریان 50 سال پیشه.
پدر چند روزی میشد که رفته بود دریا. توی خونه، مادر هیچی نداشت که به عنوان غذا جلوی بچه هاش بذاره. پولی هم نداشت که باهاش چیزی بخره. به من گفت برم سراغ فروشنده ای که از آشنایان بود. رفتم پیش اون زن، گفتم مادرم میگه دو کیلو آرد قرضی بده میخواد نون درست کنه. اون زن با بی رحمی گفت شوهرم اجازه نمیده به کسی قرضی بدم!
من با ناراحتی اومدم خونه. جریانو به مادر گفتم. مادر که مونده بود حالا برای بچه های قد و نیم قدش چیکار کنه، به امیدی رفت سراغ دو سه تا مرغی که توی حیاط نگهداری می کردیم. تخم مرغا رو به یه رهگذر فروخت و با پولش تونست آرد بخره و ...
اون با صدای بغض آلود تعریف می کرد و من نگاش می کردم با ...
چرا حرفیو که اینهمه سال برای کسی نگفته بود و به یاد آوردنش باعث عذابش میشد، اون لحظه به زبون آورد؟
آخه قبلش حرفای یه جوون رو شنیده بود و ناراحت شده بود. یه جوون دارا و آزاد که با بی انصافی کامل داشت از خوب بودن دوره ای حرف می زد که خیلیا خیلی روزا، اوقاتشون اونجوری می گذشت و انقلابی رو زیر سوال برده بود که اینهمه نعمت رو به مردم هدیه کرده.
همین زنی که این حرفا رو زد، نه یخچال ساید بای ساید توی خونشه، نه حساب بانکی پر و پیمونی داره، نه ماشینِ های کلاس داره (اصلا ماشینی نداره)، نه خونه ی شیک و آنچنانی و خیلی چیزای دیگه ای رو که خیلیها دارن، او نداره.
اما یه چیز مهم داره. معرفت. معرفت داره نسبت به آرمان ها و ارزش ها و اونهایی که جونشونو فدای دوام این ارزش ها کردن.
_______________________________________________
میخواستم یه مطالبی بنویسم راجع به حرفای اون مادام یا مستری که بی نام و نشون کامنتی رو برام گذاشته بود (و من توی یه پست مخصوص، سوالایی رو نوشته بودم بلکه جوابی بگیرم). اما دیدم نوشتن اون مطالب اینجا فایده ای نداره. اونها با ادعاهای پوچشون علاوه بر اینکه وقت همه رو هدر میدن، وجود ارزشمند زن، اون هم زن مسلمان ایرانی رو بی ارزش میکنن و باعث انحرافش از چیزای اصلی میشن. زنی که یکی از افتخارای همیشگیش متعهد بودن نسبت به خانواده بوده و هست.
پس بیخیال جواب مفصل توی این وبلاگ.
تفکر
دو سه روز پیش تلویزیونو روشن کردند، دیدیم بَه! پشت صحنه ی اخراجی های دو است!
بعد دیدم به به! کارگردان اخراجی هاست. آن هم در یک برنامه ی زنده.
گفتگوی جالب و شیرینی بود.
بهترین قسمتش رو براتون میارم (البته از نظر من بهترین قسمت):
مجری: شما از چی می ترسین؟ (یه لحظه مکث و بعد) از خدا می ترسین؟!
دِه نمکی (لبخندی معنا دار بر روی لب آورد و گفت): اگه از خدا می ترسیدم که اوضام خیلی خوب بود.
مجری: پس از چی می ترسین؟
دِه نمکی (چند لحظه تأمل): از خودم می ترسم. از خودم.




