!
سر رشته ی کارها از هم گسیخته و آتش جنگ در همه جا شعله ور بود (است)، دنیا را تاریکی و جهل و گناه تیره کرده بود (کرده است)، برگ های درخت زندگی بشر پژمرده و زرد شده و امید ثمری از آن نبود (نیست)، بدبختی به بشر هجوم آورده و چهره ی کریه خود را نمایان کرده بود (کرده است)، ترس، دل های مردم را فرا گرفته بود (فرا گرفته است) و ...
ابتدای این مطلبی که خوندم و اینجا نوشتم اینطور بود: « خداوند پیامبر اسلام را وقتی فرستاد که از دیرباز پیامبری نیامده بود ...»
توصیف جهان در اون زمان توسط امیرالمؤمنین.
این فرمایشات مربوط به چند صد سال پیشه، با افعال گذشته . در کنارش افعال حال که من آوردم و توی پرانتز نوشتم.
عجب حکایتیه!
خدا به دادمون برسه.
اول، گفته های خودش (!) و بعد یه ذره از گفتنی های خودم
اشک تمساح دیدین ؟
اشک شما که نه ولی اشک سیاستمدارهای ایرانی از بالا تا پایینش اشک تمساحه
اگه مرد بودن و اگه واقعا دلشون به حال مسلمین می سوخت به روسیه می تاختند زمانی که چچن رو زیر آتش گرفته بود
اگه واقعا مرد بودن و برای مسلمین اشک واقعی می ریختند مسلمانان دارفور سودان رو که زیر فشار و سرکوب دولت سودان هزاران نفرشون قتل عام شدن یک دهم همین سر و صدایی که واسه غزه راه انداختن برای این مردم بیچاره راه مینداختن
اما نه ظاهرا آقایون به موشکهای روسی احتیاج دارند به فن آوری هسته ای روسیه احتیاج دارند به رای روسیه در شورای امنیت نیاز دارن حتی به دولت استبدادی سودان هم نیاز دارن یک رای هم یک رای در سازمان ملل
حتی یک سازمان حقوق بشری غربی هم وجدانش آزادتره تا یک حکومت فاشیستی در ایران که برای اهداف پنهانش و آرمانهای غیر واقعیش از هیچ کوششی برای بر انگیختن جنگ میان فلسطین و اسرائیل روی گردان نیست
www.FreeGaza.org
مگر برای آرمان نابودی کامل اسرائیل راهی جز خون ریختن هست ؟ پس هر بچه ای که در غزه کشته میشه باعث شاد تر شدن رهبران ایران میشه چون با خون، اسرائیل نابود میشه نه با شعار.
اشک تمساح رهبران ایران دست کمی از شادی افراط گرایان یهودی در اسرائیل نداره هر دو به یه چیز فکر میکنند آرمان های مذهبی پلیدشون.
یک چیز دیگه غزه یک نماد از مظلومیته اما مفهوم مظلومیت در داخل ایران هم هست.
راستی از مرگ زهرا بنی یعقوب چه خبر ؟
از مرگ زهرا کاظمی خبرنگار چه خبر ؟
از پالیزدار بیچاره چه خبر ؟ وقتی فقط به جرم بیان اختلاسهای مالی آیت الله های فاسد به زندان می افته چه خبر ؟
از عشا مومنی دختر دانشجوی تبعه آمریکا که برای تکمیل پایان نامه فوق لیسانسش در مورد وضعیت زنان ایران به ایران سفر میکنه و چندین ماه رو در بازجویی و شکنجه در بند 209 زندان اوین به سر میبره چه خبر ؟
از روناک صفار زاده دختر 20 ساله کردی که تنها جرمش جمع آوری امضا در دانشگاه برای ارتقای حقوق زنان بوده و به 2 سال زندان محکوم و چندین ماه بازجویی و شکنجه روحی و جسمی بدون داشتن حق وکیل گذشته چه خبر ؟
از هانا عبدی باز هم دختر 20 ساله کردی که به جرم فعالیت برای حقوق زنان کرد به 5 سال زندان به انضمام تبعید محکوم میشه چه خبر ؟
.....................
بوی تعفن و خوی استبداد از رگ و ریشه این حکومت بلند شده و هنوز هم ادامه داره بهترین هدیه به این حکومت رو اسرائیل رقم زد زیختن خون مردم بیچاره غزه بهترین هدیه به حکومت ایران بود و خواهد بود
سوالی که اهالی مدعی مذهب و دین باید از خودشون بپرسن اینه :
به همون اندازه که برای غزه کفن می پوشید آیا برای فرزندان سرزمینت ایران که در خیابان های شهر در سن 4 سالگی از طریق فال فروشی امرار معاش میکنند هم حاضری کفن بپوشی و فریاد بزنی بر سر سیاستمدارهای بی کفایت ؟؟؟؟
بعید می دونم.
حداقل از همون دولت کفار یاد بگیرید اگه اجازه میدن مردمشون به خیابان بریزند و فریاد آزادی فلسطین و شعار مرگ بر اسرائیل نزدیک ترین شریکشون رو سر بدن اما حکومت ایران حتی یک تجمع ساده برای آزادی دوستانمون در زندان سیاسی بند 209 اوین رو تحمل نمیکنه و با سرکوب جواب میده
فاشیسم بهترین توصیف برای حکومت استبدادی و اسلامی شماست فاشیسم مذهبی همون راهی رو میره که کلیسای کاتولیک در قرون وسطا رفت
منتظر خشم و قهر ملت باشید مخصوصا نسل تحصیلکرده دانشگاهی.
سلام به کسی که این مطالب بالا رو نوشته توی قسمتی که من اسمشو از اول تأسیس وبلاگ، گذاشتم نقل و نبات.
یکی از دردای بزرگم اینه: نفهمیدن . جهالت آدما. اسیر حزب و گروه های رنگ رنگی شدن. فراموش کردن خواهر و برادری ها. اینکه سر هرچیز این دنیا بیفتیم به جون هم و این وسط یه ضعف خیلی بزرگ اینه که "سیاست ما عین دیانت ما" نیست. همون دین با اصالت که کاملا مشخصه خصوصیاتش.
شما رو نمی دونم، ولی من یه مسلمون ایرانی ام. یه دانشجوام. به نوعی یه مبارز هم هستم. همه ی سعادتم رو توی پایبندی به دینم می بینم. طرفدار هچ حزبی نیستم. من واقعیتها رو می بینم و با اونچه حقیقت داره می سنجم و اونوقت تصمیم می گیرم.
قضیه ی 8 مارس چیه؟
زنانی که شما اسمشونو آوردید آرمانشون چی بوده؟
زنان امروز چی میخوان؟ زنان ایرانی؟
بدبختن؟ آزادی ندارن؟ جلوی تحصیلشون توی زمینه های علمی و فرهنگی و ورزشی و سیاسی و ... گرفته شده؟ تو سری خورن؟ زنای ایران امروز کمبودشون چیه؟ بین زنای همین مملکت که توی این خاک به دنیا اومدن و رشد کردن و هنوز هم اینجا هستن نظر سنجی ای انجام شده؟
اصلاً شما بفرمایید کمبود ما چیه شاید ما آگاه نباشیم! میگم مردا چه خوشبختن. انگار جون سالم به در بردن یا شایدم فعالیتی برای آزادی مردان نداشتن. مردا آزادن شاید.
می دونید؛ رگ و ریشه ی این نظام (حکومت، رژیم یا هر چیز دیگه ای که مایلید اسمشو بذارید) به همین مردم بر میگرده. بوی تعفن میاد ازش؟!
شما از چی ناراحتی؟ من دردمو گفتم شما چه دردی رو حس میکنی که اینجوری فریاد می زنی؟ شما و همه ی اون آدمایی که می فرمایند این حکومت بده، چقدر تلاش کردین برای دگرگون کردنش؟ همه تون با هم متحدید؟ حرفتون یکیه و سر حرفتون وایسادین؟!
اگه حق با شما باشه و ما الان زیر چکمه های استبداد داریم له میشیم، هیچ غصه نخورین. حکومت استبداد برچیده میشه حتما. سنت دنیاست. اشکال نداره چنتا قربانی هم داشته باشه. بالاخره برای به ثمر نشستن یه تلاش و محقق شدن یه خواسته ی بزرگ، باید کسانی فدا بشن. همونطور که انقلاب اسلامی ایران توی دوران های مختلف، برای شکل گیری، تثبیت و تداومش فدائیانی داشته و داره.
ولی وای اگر در اشتباه بوده باشین. متاسف میشین و من هم متاسف میشم اگه شما راه برگشتی نذاشته باشین.
بی نام محترم، اگه اینا رو خوندی اون سوالا رو هم جواب بدی بد نمیشه.
راستی، اگه یه وقت خواستی منو هم یه فاشیستی که اشک تمساح میریزه حساب کنی هیچ منعی نداری. آزاد و مختاری.
اون مسئله ی اسرائیل و شادی رهبران ایران از ریخته شدن خون فلسطینی ها هم باشه برای زمانی که این مسائل مهم داخلی رو حل کردیم.
الان جایز نیست با وجود مشکلات داخلی به خارجی ها بپردازیم.
آدم های گرفتار
تا حالا تجربه کردید که یه چیزی رو به خوردتون بِدَن که با مزاج شما سازگار نبوده باشه و درونتونو به هم بریزه، اونموقع حالت تهوع بهتون دست بده و بعدش مجبور بشید ... ؟
شب عاشورا بود. اخبار غزه داشت پخش میشد.
یه بنده خدایی که کنارمون بود، گفت: " اون روز ظهر با دوستم نشسته بودیم ناهار می خوردیم. ناهارمون که تموم شد، دوستم تلویزیونو روشن کرد. همش خون و آدمای زخمی. گفتم چه خوب شد چند دقیقه قبل روشن نکردیم"
چند لحظه سکوت، بعد (همون حرفی رو که دوست نداشتم اون لحظه ازش بشنوم زد و) گفت: "اصلاً! ایران نباید اینا رو نشون بده. چیه این تصویرا"!
همون حالت بد که آدمو مجبور به عکس العمل میکنه بهم دست داد. با طعنه گفتم: بله دیگه، نباید نشون بده! نباید نشون بده چون ما ناراحت میشیم! آزرده خاطر میشیم.
و باز چند لحظه سکوت.
ببخشید واقعا که اینجوری میگم. درسته که بعد از بالا آوردن٬ بازم آدم حال خوشی نداره، اما هرچی باشه بهتر از حالت قبلیه که میخواد خفه ات کنه.
____________________________
و همچنان آنها با وجود درندگان و مهاجمان سنگدل، پرواز می کنند و در راه آزادی جان میسپارند اما به بودن در قفس تن در نمی دهند.
عده ای هم پرواز را فراموش کرده و خود را به قفس عادت داده اند و در آن به خیال خودشان خوش می گذرانند.
.
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
وقت است کز فراق تو و سوز اندرون
آتش در افکنم به همه رخت و پخت خویش
دیدن
بِشر حافی گفت: در بازار بغداد می گذشتم. یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نکرد. آنگه او را به حبس بردند. از پی وی رفتم. پرسیدم که این زخم از بهر چه بود؟
گفت: از آنکه شیفته ی عشقم.
گفتم چرا زاری نکردی تا تخفیف کردندی؟
گفت: از آنکه معشوقم به نظاره بود٬ به مشاهده ی معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم.
گفتم: و گر دیدارت بر دیدار دوست مهین آمدی، خود چون بودی؟
نعره ای بزد و جان نثار این سخن کرد.
آری چو عشق درست بود، بلا به رنگ نعمت شود. دولتی بزرگ است این، جمال معشوق تو را به خود راه دهد تا در مشاهده ی وی همه قهری به لطف برگیری. و لکن:
زان می نرسد به نزد تو هیچ خسی در خوردن غم های تو مَردی باید
ناله های زینب

سه غم آمد سراغم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دارد
ولی آخر کُشد ما را غم یار
غم یار
حق خواهد آمد و باطل نابود خواهد شد
به زودی
انشاءالله
. . . یافتم!
اگر خاطر مبارکتون باشه عرض کردم اگه مظلوم تر از مردم غزه سراغ دارید، به منم اطلاع بدید.
جوینده یابنده است (خواستن توانستن است هم صادقه) یافتمش، گفتم شما رم خبر کنم.
اون مظلوم همین جاست. شیرین شیرینا رو میگم. رئیس الوکلا. مدافع حقوق بشر.
چه ظلمی هم!
اگر بگم هذا ظلمٌ عظیم بیراه نگفتم! اینقدر عظیم که صدای از ما بهترون هم در اومده.
اینقدر بزرگ که فرانسه سفیر ایرانو احضار میکنه!
می دونید؟! الان به همین دلیل (و شاید دلایل مشابه)، اوضاع حقوق بشر در ایران وخیمه!
چرا توی فرودگاه تحصن کردن برای اعزام به غزه؟ مگه مظلومای دم دستو نمی بینن؟!
عجیبه هاااااااا !
راستی دفاع از حقوق بشرِ کجا رو به عهده دارن که اعتراض و اقدامی علیه جنایتای اسرائیل و آمریکا و اعراب ناز نازی صورت ندادن؟
یکی یه آتیشی روشن کنه زیر دیگ افکار این بشر دوستان حقوقدان.
خیالی نیست
خیالی نیست
خیالی نیست
به یاد همه ی بی پناهان
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
یاد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
ه . الف . سایه
همین الانی که دارم می نویسم، در منزل آرام و گرم و ساکت، همایون شجریان هم داره می خونه "ز من هرآنکه او دور/ چو دل به سینه نزدیک ..." و بارون هم داره می باره، و منم راحت کانکت شدم... ، معلوم نیست چند نفر توی این کره ی خاکی نه سقفی بر سر دارن، نه جای گرمی و نه آرامشی.
چه غربتی.
...

هنوز فریاد هل من ناصر ینصرنی زنده است
می شنویم و نشسته ایم
چه کنیم ما اسیران؟
همیشه عاشق از جونش گذشته/ که عشق آسون نبود از روز اول
آن مرد عاشق بود. آن بازي عشق و آن حريف خدا. دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست. دل را سبز مي خواست و انسان را سبز، زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز... اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود، به غايتي سرخ. و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد، كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .و از ميان تمامي سرخان، خون را برگزيد. نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را. آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود.
***
تركش كنيد و تنهايش بگذاريد كه شما را ياراي ياري او نيست.اين بازي آخر است و نه جوشن به كار مي آيد و نه نيزه و نه شمشير و نه سپر.ديگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخيز.برويد و برداريد و بگريزيد.
ديگر پيراهنتان پاره نخواهد شد،تنتان ، پاره پاره خواهد شد.كيست؟
كيست كه با تن پاره پاره بماند؟ ديگر غنيمتي نصيبتان نخواهد شد،قلب شرحه شرحه تان ،غنيمت ديگران خواهد شد.كيست؟ كيست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟
اين عزيمت را ديگر بازگشتي نيست، زيرا كه آن يار، گلو را بريده دوست دارد و سر را بر نيزه و خون را پاشيده بر آسمان.كيست؟ كيست كه با گلوي بريده و خون پاشيده بر آسمان، بماند؟
وقتي بنده ايد و او مالك، بازي اين همه سخت نيست.
وقتي عابديد و او معبود، بازي اين همه سخت نيست.
اما آن زمان كه عاشقيد و او معشوق، يا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق، بازي اين چنين سخت است و اين چنين سرخ و اين چنين خونين. و بازي عاشقي را نخواهيد برد، جز به بهاي خون خويش.
آن مرد حسين بود و آن بازي كربلا و آن يار، خدا.
خانم نظر آهاری



