تبليغاتX
:: بـ نـ د ه ی عـشـق ::

بشرِ گاهی زندانی

 

توی یکی از اون معدود دفعاتی که برای سفر درون شهری از جناب محترم اتوبوس* استفاده می‏کردم، بین اون همه آدم بیرون و داخل اتوبوس، متوجه یه خانمی شدم. هیچ چیز خاصی نداشت. ظاهرش عین خیلی از بانوان ایرونی (امروزی) بود.

اولین میله‏ی عمودی قسمت خانوما رو تکیه گاهش کرده بود. گاهی با کناریش صحبت می‏کرد و گاهی هم با موبایلش، یه وقتایی هم موهای مشکیشو که باد به پرواز در میآورد، جمع و جور می‏کرد. به قول یه بنده خدایی به صورتش رنگ و روغن هم زده بود.

یه لحظه توی دلم گفتم " ای بنده‏ی خدا ! معلوم نیست تویی که اینجوری به خودت رسیدی، چه غم و دردایی هست توی دلت؟!"

بعدش دوباره به خودم گفتم تو هم عجب چیزایی میگیا! این فکرا رو از کجا آوردی تو همین لحظه‏ی کوتاه؟!

بعضی وقتا موج احساسات درون دیگران، آدمو تحت تأثیر قرار میده و تو می‏مونی که این چیزایی که به ذهنت یا شایدم دلت میاد چجوری شکل گرفتن! کاملن ناخودآگاه.

خلاصه؛ وقتی اتوبوس خلوت‏تر شد، اون خانوم جایی پیدا کرد برای نشستن. انتهای اتوبوس، دوتا صندلی عقب‏تر، درست پشت سرم.

صداشو شنیدم که به طرفش پشت موبایل می‏گفت: باشه؛ هرچی که واسه عقد خریدین برام میارم پس میدم، حتی اون . . .   .

ناراحت کننده بود.

با اقتدار و صلابت تمام، داشت با طرف حرف می‏زد اما صدای شکسته شدن درونش قابل شنیدن بود.

 

شکست خوردن! شکسته شدن!

مقصر کیه؟

بده؟ خوبه؟

؟!

 

------------------------------------------------------

* وسیله ای مناسب جهت تلف کردن وقت و سر رفتن حوصله

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 0:55 | شنبه 30 آذر1387 •

...

 

 

مبادا ای طبیب بهر علاج درد من کوشی

که من در سایه ی این ناخوشی حال خوشی دارم

 

 

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 9:39 | چهارشنبه 27 آذر1387

همیشه علی

 

فرخنده باد ایام تو

کز نام تو

آشفته خاطر دشمن دون شد

می در گلوی مدعی خون شد

 

اما چند روز دیگه که انشالله فرزند نازنین امیرالمومنین قدومشون رو چشم ما گذاشتند و افتخار دیدار نصیبمون شد٬ اگه نگاهش متوجه ما شد و با کلامش ما رو مخاطب قرار داد و پرسید:

تو که اینهمه از علی دم می زدی چقدر مثل علی رفتار کردی؟

چی داریم جواب بدیم؟

فقط امیدوارم سرافکنده نباشیم در محضرش.

خدایا خودت ما رو آدم کن.

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 1:33 | سه شنبه 26 آذر1387 •

از دشمن ترین دشمنها

مدت هاست این حوالی پر شده از نوکران بی جیره و مواجب شیطان.

 

ان الشيطان للانسان عدو مبين (يوسف /5)

همانا شيطان براى انسان دشمنى آشكار است.

واقعا درک این فرمایش پروردگار یگانه و دانا اینقدر سخته؟

!

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 1:37 | یکشنبه 24 آذر1387 •

سلام

وقتی سید الشهدا می فرمایند " مبارک گردان بر من در سرنوشتت تا اینکه علاقه مند نباشم در شتاب آنچه به تأخیر انداختی"

من چی بگم؟!

اگر مراد تو ای‏دوست‏نامرادی‏ماست               مراد خویش‏دگرباره‏من‏نخواهم‏خواست

عنایتی  که  تو را بود اگر مبدل شد               خلل ‏پذیر  نباشد ارادتی  که  مراست

میان عیب و هنر پیش دوستان قدیم              تفاوتی نکند‏چون‏نظر به‏عین رضاست

مرا به‏هرچه کنی‏دل‏نخواهی‏آرزدن                  که‏هرچه‏دوست‏پسندد به‏جای‏دوست‏رواست

هزار  دشمنی  افتد  میان  بدگویان               میان عاشق و معشوق دوستی برجاست

 

نفس می کشم؛

هرچند سخت

و هرچند در هوای دلگیر سابق.

اما نفس می کشم،

به امید حضور در هوای تازه.

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 23:19 | پنجشنبه 21 آذر1387 •

... تا بعد

 

رفقا شاید حرف زیاد باشه برای گفتن

ولی ما یه طلبی داریم

می ریم وصول کنیم.

هر وقت طرف حسابمون رضایت داد طلب ما رو بده، توی اولین فرصت بر می گردم و دوباره می نویسم.

اگه بنده ی عشقو دوست خودتون می دونید دعاش کنید.

 

دلتون بی غم دنیا

یا علی

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 18:4 | شنبه 9 آذر1387 •

بی عنوان

 

نظرتون چیه

اگه ببینید جلوی لینک دانلود یه  آهنگی با اسم "برو گمشو" نوشته باشن

خیلی قشنگه

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 6:51 | پنجشنبه 7 آذر1387 •

زبان بی زبانان

 

غنچه با لبخند
می گوید تماشایم کنید.
گل بتابد چهره همچون چلچراغ،
یک نظر در روی زیبایم کنید.
سرو ناز،
سرخوش و طناز،
می بالد به خویش،
گوشه‏ی چشمی به بالایم کنید.
باد نجوا می کند در گوش برگ،
سر در آغوش گلی دارم کنار چتر بید،
راه دوری نیست، پیدایم کنید.
آب گوید:
زاری ام را بشنوید،
گوش بر آوای غمهایم کنید.
پشت پرده باغ اما
در هراس.
باز پاییز است و در راهند آن دژخیم و داس.
سنگ ها هم حرفهایی می زنند.
گوش کن
خاموش ها گویا ترند.
از در و دیوار می بارد سخن
تا کجا دریابد آن را جان من.
در خموشی های من فریاد هاست
آن که دریابد چه می گویم، کجاست؟
آشنایی با زبانِ بی زبانانِ چو ما
دشوار نیست.
چشم و گوشی هست مردم را دریغ،
گوش ها هشیار نه،
چشم ها بیدار نیست

 

فریدون مشیری

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 8:12 | سه شنبه 5 آذر1387

فراموش شدگان

 

24 ساعت شبانه روز، چه خواب و چه بیدار، صد جور فکر خوب و بد در مورد خودم و دیگران توی کله ام رژه میره.

گذشته، حال، آینده. چه می دونم!

دغدغه و کم و کسری و آمال و آرزوها و ...

اما این روزا، حرکت صف طویل افکارِ گاهی سرسام آور، توسط یه چیزی نگه داشته میشه.

تمام فکرم مشغول یه چیزی میشه.

مردم غزّه.

شما می بینید مظلوم تر از این هایی که یعنی خواهرا و برادرامونن؟

به جرم بی جرمی چه شکنجه هایی رو باید تحمل کنند و حاکمان عرب گستاخ تر از همیشه، خیلی واضح دست دوستی میدن به غول های انسان نما. غول هم که انسانیت نمی دونه.

راستش شرمم میشه. از اینکه اینهمه فکرم مشغول خودم و چنتا آدمای اطرافم باشه شرمنده میشم.

به خدا خیلیامون فراموش کردیم حتی دعا کنیم براشون. ساده ترین کاری که از دستمون بر میاد. شاید هم از فراموشی نیست و از بخله.

 

برگرد که بر بهار ما می‏خندند

یک عده به انتظار ما می‏خندند

دستان سیاهی که به خون آلوده است

گویند که انتظار ما بیهوده است

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به جناب ققنوس و دیگر دوستان عزیزم که شهر٬ روستا یا منطقه ای رو در این کشور گل و بلبل سراغ دارن که مثل غزه است و در حالیکه همه می دونن٬ بازم زیر سلطه ی ظالم هستن و کسی هم کمکی بهشون نرسونده٬ خواهش می کنم من بی خبر رو هم آگاه کنن.

اینو نه برای مسخره کردن نوشتم نه قصد طعنه و کنایه زدنو دارم٬ فقط می خوام از اون حقیقتی که شما دیدین و من ندیدم باخبر بشم.

واقعا می خوام بدونم 

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 21:29 | یکشنبه 3 آذر1387 •

RSS