تبليغاتX
:: بـ نـ د ه ی عـشـق ::

وقتی دلم برای خودم تنگ می شود

 

می دانی محبوبم!

گاهی تنها آرزویم این می شود

که

فارغ از روزگار و هر نیک و بدش

فقط من باشمو

تو

و آسمانی خیس باران ستاره

                  ستارگانی که چشمک نمی زنند

                                             به احترام حضور تو.

 

" أللهُمَّ اغفِر لِیَ الذُّنوبَ الَّتی تَحبِسُ الدُّعاء "

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 12:16 | یکشنبه 28 مهر1387

غربت

 

داشت از اون حقیقت بزرگ به دوستانش می‏گفت. حقیقت انکار نشدنی.

دوستانش توجهی نکردن و ازش دور شدن. مات و مبهوت مونده بود. یعنی چه اتفاقی افتاده بود که باید چنین رفتاری از اونها می دید؟!

رفت که به بقیه، حرفاشو بزنه. شاید دیگران بهتر بفهمنش. رفت که اونها رو آگاه کنه. اما هیچکس اونو نمی دید و نمی شنید.

همه جا پر شده بود از کتاب های بچه گونه با شکل های قشنگ و رنگی و گاهی کاغذهای سفیدی که با خوط سیاه، توشون شعرهای عاشقانه نوشته شده بود. غیر از اینها کتاب دیگه ای نبود.

همه سرگرم خریدن کتاب ها بودن، کوچک و بزرگ. کسی فرصت و حوصله ی شنیدن حرفاشو نداشت.

احساس کرد همه براش غریبه شدن. دیگه بین اونها جایی نداشت.

خسته و تنها و دلشکسته رفت توی یه خرابه و برای تسلّای خاطر غمگینش، یه نوای مـــهـــدوی گذاشت. اون نوا رو همیشه توی گوشیش به همراه خودش داشت.

پیرمردی با لباس های کهنه، اونجا بود. لطافت اون نوا جذبش کرد.

چند لحظه بعد، دختر جوونی هم وارد شد. دختر چیزی رو شنید و حالش دگرگون شد. تمام حس های زیبای عالم رو آورد توی صداش و گفت حسیـــــــــــن و مثل مجنون لیلا گم کرده ای، محزون نشست گوشه ای از اون خرابه.

توی نقطه ی دیگه ای، بزرگترین باغ شهر رو آذین بسته بودن برای یه جشن مفصّل. همه ی مردم شهر دعوت شده بودن.

صاحبان اون جشن آدمای خوبی نبودن. از اینکه کسی پیدا شده که ممکنه نقشه‏هاشونو نقش بر آب کنه عصبانی بودن.

آدمای بد داشتن برنامه ریزی می کردند که آدمای خوب شهر رو سرگرم کنن تا اونها رو

از حقیقت بزرگ دور نگه دارند ...

 

ماه بالای سر آبادی است،

اهل آبادی در خواب.

روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم.

باغ همسایه چراغش روشن،

من چراغم خاموش.

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه ی آب.

غوک ها می خوانند.

مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است؛ پشت افراها، سنجدها

و بیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.

سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب باید باشد.

دُبّ اکبر آن است، دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبی نیست، روز آبی بود.

یاد من باشد، هرچه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم.

یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد.

یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم.

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.*

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* سهراب سپهری  

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 14:14 | چهارشنبه 24 مهر1387 •

...

 

از آن شبی که خیال تو را قلم زده ام

ستاره وار، حضور تو را رقم زده ام

هزار پنجره در انزوای من رویید

از آن شبی که ز اندوه عشق ، دم زده ام

صدای پای مرا تا سکوت خود بردی

چرا نمانم اگر بی قدم ، قدم زده ام ؟

مرا رها کن از این بند ، بند ثانیه ها

مرا که مثل زمان ، خفته ام ، عدم زده ام

در این تباهی پنهان که مرگ پرده در است

مرا ببخش اگر لاف بیش و کم زده ام

مرا ببخش که از شوق پر زدن تا خاک

هنوز مانده ام از خود، هنوز غم زده ام

                                                                                            سعید یوسف نیا

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 5:49 | یکشنبه 21 مهر1387

می دانم ...!

 

همه چیز این دنیا روزی تمام می شود.

یا برای همیشه ازبین می رود یا به دنیای دیگر منتقل می شود.

دوستی ها، دشمنی ها، خوشی ها، ناخوشی ها،داشتن ها، نداشتن ها، محبت ها، خوبی ها، بدی ها، آبادی ها، ویرانی ها، جدایی ها، پیوندها، زیبایی ها، زشتی ها، کامیابی ها، ناکامی ها و ...

همه چیز.

تنها اوست که تمام نمی شود.

خالق دنیا.

برای بی نیازی از همه باید نیازمند او بمانم.

المنـه لله كه در ميكــده باز اسـت

زان رو كه مرا بر در او روي نياز است

 

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 8:20 | پنجشنبه 18 مهر1387 •

اختصاصی برای خودم

 

اول بگم که من نه جایی بودم نه میخوام جایی برم. قصد تخته کردن در این وبلاگ رو هم ندارم و با عزراییل هم قرار ملاقات ندارم (تضمینی تا 60 سالگی هستم!)

میخوام از رفقام تشکر کنم. به خاطر محبتشون به من و بالاتر از اون اینکه با نوشته هاشون یا فکر منو به حرکت انداختن یا بهم آرامش دادن.

همیشه استفاده کردم از حرفاشون.

 پوکه ٫ آقا محمد ٫ جناب سیمرغ ٫ اخترک جان ٫ آیسان خانوم ٫  آرمین که نوشته هاش در مورد نجوم خیلی برام جالب بوده ، بچه های فلک الافلاک شهریور و آرش ٫ فطرس فداکار ٫ مذبوح عشق ٫ مریم که از رفقای جدیدمه ٫ جناب سرگیجه ٫ ققنوس ٫ صاحب وبلاگ دختر و پسر ٫ ستاره خانوم ٫ سید شاعر ٫  شیشیل پیشیل و بقیه ی رفقا.

اما تشکر مخصوص هم دارم از کسایی که می دونم نمی دونن وجودشون چقدر برام مفید و ارزشمند بوده، هر کدوم به دلیلی و به شکلی متفاوت با دیگری.

زهرای عزیزم (فرشته ی مهربونی که کم نا مهربونی ندیده) آقا رضا ٫ هیاهوی روانشناسم ٫ جناب آریانا و آقا پدرام (که نمی دونم هنوز بنده ی عشق رو میخونن یا نه) ٫ المیرا جان ٫ شاگرد استاد طیب و نوای خوش وبلاگ ٫ برادر جانبازم (امیدوارم بازم از اون خاطرات دلنشین بنویسن) و آبجی کوچیکه که به قول خودش هر وقت تنهام گذاشت یه دسته گلی به آب دادم (حالا دیگه دسته گل نیست درخته! ).

امیدوارم حضورتون دائمی باشه و هیچوقت نخواین که نباشین

اگه تشکر کردم از محبتتون فقط به خاطر این بود که خودمو دوست دارم!

باور کنید.

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 11:50 | چهارشنبه 10 مهر1387

تمام شد...

 

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

از دولت محزونان وز همت مجنونان

آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا

سلام به همه ی بزرگواران

ماه رمضون بهتون خوش گذشت؟ پربار بود؟ چیزهای ناب از خدا خواستین؟

به ما که هم خوش گذشت هم چیزای ناب خواستیم در نتیجه پربار بوده.

شکرش.

میخوام گرمه گرمه یه پیشنهاد بدم به اونایی که احساس میکنن دلشون خیلی برای لحظه های خوب این ماه تنگ میشه.

هر وقت دلتون هواشو کرد، سحر بیدار بشید، دعای سحر بذارید، سحری بخورید و همون کارهای دوست داشتنی ماه رمضونو انجام بدید. حتی افطاری مهمون عوت کنید.

این یعنی بازسازی لحظه های خاطره انگیز.

راستی شما هم متوجه شدید چقدر زیاد شده؟

چی؟

شکسته شدن حرمت ها توسط بعضی ها.

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 11:48 | چهارشنبه 10 مهر1387 •

ما و اونا

 

نوجوون رزمنده: دو روو بعدِ ایکه آقام خونِوادِه یِ فرستاد پیش داییم، خودش موند، وایساد جنگ کرد تا شِهید شد.

وایسادُم به جایِ آقام که هَنوو هم وایسادُم.

راننده (با لبخنده): همووووون! جای بابات وایسادی، یادت رفت بچه ای!

ببین بچه؛ از دوره ای که این مملکت افتاد تو سرازیری، هر وقت هر جاش جنگ شد یه تیکه از مامِ وطن پِر، ایندفه می خوام ببینم شما بچه مچه ها چیکار می کنین؟!*

 

اونا خودشونو نشون دادن. وجودشونو اثبات کردن.

حالا نوبت ماهاست. ماهایی که بینمون فراموشکار کم نیست!

نکنه شرمنده ی قبلیا بشیم و دست خالی بمونیم جلوی نسلای بعدی. نکنه زحمتای قبلیا رو هدر بدیم و چیزی نذاریم واسه بعدیا.

نکنه جلوی شهدا و یادگارای دفاع مقدس سر افکنده بشیم.

خدا نکنه.

 

_______________________________

*هر کسی فیلمو دیده می دونه که اون گفتگوی بالایی مربوط میشه به فیلم « اتوبوس شب ». پیشنهاد می کنم ببینیدش.

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 22:20 | چهارشنبه 3 مهر1387 •

RSS