28/5
به خاطر خیلی چیزا قسمت بود که برگردم.
یکیش اینکه وبلاگ کوچیک ما بی صاحب نشه![]()
خوش گذشت.
دعاتون هم کردم.
رفته بودم به هوای اینکه سیراب بشم اما ...
اما
اما
تشنه تر شدم.
چراااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا:: مگه فردا چی میشه؟! فقط تو می دونی...
سلام.
من چند روزی میرم سفر. اینجور مواقع حلالیت میطلبن دیگه. ما هم مثل بقیه.
اگه برگشتیم که هیچ. اما اگه خداااااااااااای نکرده نیومدم یه ذره یادم کنید کافیه.![]()
![]()
ولی امیدوارم برگردم. دنیا و آدماش چیزایی یادم دادن که باید برای تشکر از زحمات خالصانه شون جبران کنم.
به راه عاشقی قدم مردانه زن
اگر مرد رهی جانا دم از جانانه زن
شاد باشید.![]()
هوامونو داری دیگه؟!
سلام نجیب زاده ی مهربون
اجازه دارم احوال عزیز دلمون رو بپرسم؟ چون می دونم نوشته هامو می خونید اینجا می نویسم ها.
امیدوارم دلیل خنده و شادیتون باشم نه باعث اشک و ناراحتیتون.
آقا جون می بینید هرچه به روز میلادتون نزدیک تر میشیم جنب و جوش ها برای برگزاری جشن بیشتر میشه؟ شما هم خوشحالید؟ هر سال این روزا حال و هوای خاصی داره. همه جا رو با تزیینات رنگ و وارنگ خوشگل میکنن.
خوش به حالتون آقا؛ عجب جشن تولد توپی دارین! شما هم به خاطر این جریانات شادین دیگه، درسته؟
نیستین؟ دلتون گرفته؟ غصه دارین؟ چرا؟
یه روز به خاطر میلادتون تعطیله تا همه به شما و راه و هدفتون بپردازن ...
ملت و دولت اینهمه جشن و مراسمای مختلف برپا میکنن برای شما . پس ...
نه؟!
خوب آقا اونا به کنار؛ اصلاً یه چیز خوب تر. مگه ازدواج سنت پیامبر نیست و همه میگن یه امر مقدسه. بعضی ها مراسم عروسیشونو گذاشتن شب میلاد حضرت منجی تا ...
نه آقا دیگه نمیگم. دلم صداتونو شنید. صحیح می فرمایید. این عروسیا واقعاً چیه؟ مراسماشون توی شب میلاد شماست اما یک ذره هم یاد شما توشون نیست! لباساشون، آهنگاشون، حرکاتشون، چیزایی که میخورن ... وای آقا! اون قرآن زیبا اونجا چقدر غریب مونده! همه پشت کردن به کلام خدا. کلامی عظیم که اگه بر کوه نازل میشد، کوه فرو می ریخت به خاطر عظمت اون. چی شده که بشر عاقل عظمتش رو درک نمیکنه؟!
آقا جشن یک شب و یک هفته شادتون نمیکنه؟
ظلم هست؟ بی عدالتی هست؟ شرک؟ کفر؟ نزول میخورن؟ ربا؟ رشوه؟ به هم بدی میکنن؟ محبت نمیکنن؟ شیطان پرستی؟ حق کشی؟ تجاوز؟ دروغ؟ اسراف؟ غیبت؟ دین گریزی؟ خودخواهی؟ ...
وای...
آقا
آقا
با اینکه من کاره ای نیستم اما دلم به درد اومد شما که حتما دلتون خونه از دست این بشر.
دعا کنید مولای صبورم. جهالت بین خواص و عوام غوغا میکنه. به حق خوبا دعا کنید از جهالت دور بشیم.
راستی آقا جون میشه امسال هم ما رو توی جمع زائرای مسجد جمکران بپذیرید؟ مطمئنم خوش میگذره.
بله رو بگید!
...
یک نفس با دوست بودن همنفس
آرزوی عاشقان این است و بس
واحه های دور دست دل کجاست
تا بیا سا ییم در خود یک نفس ؟
واحه های گم که آنجا کس نیافت
رد پایی از نگاه هیچ کس
خسته ام از دست دل های چنین
پیش پا افتاده تر از خار و خس
ارتفاع بال ها : سطح هوا
فرصت پروازها : سقف قفس
خسته از دل خسته از این دست دل ,
ای خوشا دل های دور از دسترس
بفهم!
تمام اسباب دانایی درون توست.
اگر نفهمیدی و مبتلا شدی عیب از خودت است.
نخواستی که بدانی. پس مبتلا شو به غم.
کی گفته؟!
!
بازم امشب مثل هر شب...تو دلت برام دعا کن
نم نمک سکوتو بشکن، زیر لب خدا خدا کن
بازم امشب مثل هر شب... پر کن از صدات هوامو
قرق سکوتو بشکن... تازه کن ترانه هامو
واسه عاشقا دعا کن...که غریب روزگارن
هفت تا آسمونه اما... یه ستاره هم ندارن
واسه عاشقت دعا کن، که تو کار دل نمونه
تو فقط خدا خدا کن... که خدا خودش می دونه
که خدا خودش می دونه...حال و روز عاشقا رو
بین عاشقا می بینه... غربت دلای ما رو...
تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن
بازم امشب مثل هر شب تو برای من دعا کن
*** برای شادی آور غم شکن دعا کنید ***
ادب از که آموختی ...؟
او یک عده بوزینه و یوز داشت و با آن ها سرخوش بود. یک بوزینه ای داشت که او را تعلیم داده بود. یزید یک کنیه ی شخصی به این میمون داده بود به نام ابوقیس. به این حیوان لباس های ابریشم و حریر و جامه های زربفت می پوشانید و او را در مجلس شراب حاضر می کرد. از طرف دیگر ماده الاغ چابکی داشت و گاهی اباقیس سوار آن می شد و در مسابقه ی اسب ها شرکت می کرد.
حتما می دونید این ها به چه کسی مربوط میشد.
یزید بن معاویه. کسی که بهش میگفتن امیرالمؤمنین!!!
امیری یزید نتیجه ی چی بود؟
خوب ها رو ندیدن.
به بدها بها دادن.
بی تفاوتی نسبت به یک کار واجب؛ امر به معروف و نهی از منکر.
دنیا طلبی.
از یاد بردن جهان دیگر و فراموشی نسبت به گذرا بودن این دنیا.
سطحی نگری و ...
یقیناً این ها که گفتم همه ی دلایل نبود.
لطفا اگر چیزهای بیشتری به ذهنتون رسید به من هم اطلاع بدید.
« خدا رحمت کنه اون بزرگواری رو که یاد داد میشه ادب رو حتی از بی ادب آموخت.»
روزی پر از انرژی مثبت
«چه بسیار است آنچه نمی دانی و در حکم آن سرگردانی و بینشت در آن راه نمی یابد، سپس آن را نیک می بینی و می دانی. پس چنگ در - رشته ی بندگی - کسی زن که تو را آفریده و به اندامت کرده و روزی ات بخشیده. پس تنها بنده ی او می باش و روی به سوی او آر و تنها از او بیم دار.
و بدان که هچکس چون رسول (ص) از خدا آگاهی نداده است. پس خرسند باش که او را راهبرت گیری و برای نجات، پیشوایی اش را بپذیری.»**

سالروز میلاد دین محمد، بر حقیقت طلبان مهربان مبارک
آی عاشقان، ای شاهدان
...
آی عاشقان؛ آدمی که کوچک است در میانتان مباد
رازی از حقیقتی بزرگ پیش ماست
آدمی که کوچک است عقل او بزرگ نیست
عشق او بزرگ نیست
درد او بزرگ نیست
آرزوی او بزرگ نیست
باری؛ اندک است فهم او ز درک و معرفت
فهم او ضعیف و جهل او قوی است
دیدگاه او عاشقانه نیست
عادلانه نیست
آدمی که کوچک است راز عشق را نمی توان در کتاب ذهن او نگاشت
آدمی که کوچک است جای سیب هندوانه می خورد.
باید که عشق را جوید و آب در دهان او گذاشت
یسب خورد و داغ بر زبان او نهاد...
کافی است این اشاره ها
تو آخر کتاب را بخوان.
ادامه مطلب
به یادش
سه شنبه، 4 مرداد 1384
روز میلاد بانو فاطمه (سلام الله علیها). با هم بودیم. گفتیم، خندیدیم، رفتیم به دیدار زائرای امام رضا.
چهارشنبه، 5 مرداد 1384.
خبر اینکه به زودی عزیزی از جمع دنیاییمون پر میکشه، گفته شده بود اما نشنیده بودیم!
ما بودیم و او دیگه نبود. خونه شد پر از شیون و گریه. فقط اشک. خواب ها همه کابوس. روز و شب مثل هم سیاه. آینده تاریک و چراغ امید بی فروغ. خونه سه روز چیزی ندید جز همین ها و اگر لطف خاص خدا و همراهی بنده های دلسوز و مهربونش نبود این سه روز میشد سی روز، سی ماه، سی سال و شاید همه ی عمر.
ولی حالا غمی نیست. روحش اینقدر آزاد هست که گاهی میگه «سلام بابا» و جواب سلامش رو هم میگیره. به هم هدیه میدیم. او به ما شادی و امیدواری و هدایت و ما به او آرامش و رضایت.
راضی ِ راضی ِ راضی ام.
چون انجام همه ی امور در حیطه ی اراده و خواست اوست.
او که بهترینه.

یه درخواست ساده دارم از مهربونایی که محبت خودشون رو نثار همه میکنن حتی اونهایی که نمی شناسنشون.می خوام برای شادی روح اونایی که توی این دنیا هیچکس رو ندارن تا ازشون یادی بکنه یه کار خیر انجام بدید هرچند کوچیک باشه. ساده ترینش هم خوندن فاتحه است.
تزکیه قبل از تعلم واجب است
بعد از آن بر دیگران پرداختن
که علوم وحی را عامل شود
تا ببینی هر قدم الله را
درس عبرت
جوانی مهربان، مؤمن و نیک روش، شبی کابوسی عجیب دید.
خواب دید که در حال ورود به اتاق خویش است. در را که گشود، ناگاه نگاهش به موجودی زشت صورت خیره شد که چشمانی داشت چُنان کاسه ی خون و شعله های آتش در آن پیدا. در دستان آن پلید، گوی های آتشینی را مشاهده کرد که او را نشانه گرفته بودند.
جوان هرچه می خواست او را براند و خود را از شرش برهاند، نمی توانست. مراقبت کرد که مبادا از جانب گوی های آتشین، آسیبی متوجه او شود ولی با این حال، قسمتی از دستش سوخت ...
ساعتی بعد چشمانش را گشود در حالیکه در قلبش احساس درد می کرد و وجودش مملو از ترس و اضطراب شده بود. حتی سوزشی نیز روی پوست دستش حس می کرد! همانجایی که در خواب از گرمای آتش بی نصیب نمانده بود.
تاب نیاورد. رفت سراغ دانایی تا خواب آشفته اش را تعبیر کند.
دانای مهربان گفت: این ها که دیدی نتیجه ی رفتارهای گذشته ی توست. آن نعره ها و فریادها که بر سر پدر و مادر کشیدی، آن نافرمانی ها و عصیان ها، آن اعمالی که انجام دادی و نگران دل شکسته ی شان کردی، همه ی آن ها شدند آن موجود کریه آتش به دست متجاوز.
برو خدا را شکر کن که دیگر آنگونه نیستی و هرگز از یاد مبر آنچه را که دیدی.
خدایا رحم کن به نازکی پوستم![]()



