تیر غمم زدی به جان٬ تا که به خون نشانی ام
هرچه کُنی٬ بُکن بتا٬ چونکه خطا نمی کنی
سفارشات علی را سرمه ی چشمان خویش کنیم
سلطان منی، سلطان منی و اندر دل و جان ایمان منی
در من بدمی من زنده شوم یک جان چه بود صد جان منی
هم شاه منی هم ماه منی هم جانی و هم جانان منی
باغ و چمن و فردوس منی سرو و سمن ِ خندان منی

برای ِ من ِ کوچک، سخن گفتن از بزرگی که روحش به وسعت تمام تاریخ است، بسیار مشکل می نماید.
مقتدر مظلومی که مهربانانه صبوری کرد.
پدری که هیچگاه نگاهش را از فرزندان نیازمندش دریغ نکرده و می دانم به اذن خدا به احوالاتمان آگاه است.
معرفت و عشق به حق را می شود با همراه شدن در ذره ذره ی کلام و در لحظه لحظه ی زندگی اش لمس کرد و نظاره گر شد.
بخواهیم که ارادت به او و راهش را آنچنان که شایسته است اثبات کنیم.
نباشیم همانند مردم نادان زمانه اش که نخواستند از اقیانوس بیکران علمش بهره مند گردند.
نباشیم مثل آن ها که از علی فقط نامش را دارند و دانند و مرامش را با بی مرامی نادیده انگاشته اند
چشم دل را با آب معرفت بشوییم تا ببینیم آنچه را علی دید.
از علی آموز اخلاص عمل
این جماعت!

سلام علیکم.
عکسی را که مشاهده می فرمایید مربوط می شود به سر در خانه ی جمعی از موجودات عجیب و (کماکان) ناشناخته ای که قبلا خدمتتان معرفی کرده بودم.
این بشر عجب مخی دارد.
پر از ابتکارات است برای در آوردن نان!!! اما کو چشمی که ببیند؟!![]()
از آبجی کوچیکه هم به خاطر همکاری برای آماده کردن این عکس واسه وبلاگ تشکر می کنم.![]()
![]()
ادامه مطلب
/هرچه دارم از تو دارم ای همه دار و ندارم/
/با تو آرومم و بی تو بی قرار بی قرارم/
/گفتی باشم حالا هستم چشم به راه یه نگاهت/
/می دونم منو می بینی که نشستم سر راهت/
/با تو کوچه های بن بست می رسن به کهکشونا/
/با تو بیراهه یه راهه به نشون بی نشونا/
/اونا که از تو نشونی روی پیشونی ندارن
/داغشون رو دلشونه خم به ابرو نمیارن/
/رسم من فرشتگی نیست من که درگیر زمینم/
/تو خودت اینو می خواستی من یه آدمم همینم/
/اونی که رو دوش خسته ش یه امانت از تو داره/
/گاهی کم میاره اما این امانتو میاره/
روزهای ...
شده ام چون شهری که روزهای اعتصابش را پشت سر می گذارد.
همه در سکوت و سکون.
خدا کند منجی درونم زودتر ظهور کند.
اللهمَّ غَیِّر سوءَ حالَنا بحُسنِ حالِک ![]()
![]()
ارمغان کنکور
پروین به کجروان سخن از راستی چه سود ..... کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
::::
بر مزارم گر گذار آرد ز سر گیرم حیات ...... یا رب آن عیسی نفس گر بر مزارم بگذرد
::::
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن ..... منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
::::
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع ..... شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
::::
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت ...... جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
این ها نتیجه ی زیاد خوندنه!!!!
سر جلسه اینقدی وقت زیاد میاری که فرصت کنی چند بیت شعرای ذکر شده در سوال ها رو بنویسی.
بالای دفترچه ی سوالات یه جمله از امام خمینی (ره) نوشته شده بود:
اگر دانشگاه اصلاح شود مملکت هم اصلاح می شود.
عجب!!!!
.
زندگی زیباست اگر بدانیم که خالق هستی در پی
غمها و تنهاییهای ما چه پر بار نشانمان می دهد خوبیها را .
بیایید با محبت به چهره ی یکدیگر نگاه کنیم و یاد خدا
را همیشه به خاطر داشته باشیم تا فرسوده و تنها نمانیم .
الهی به حق بزرگواریت همه را از همٌ و غم برهان به
خصوص آنانی که نام زیبای تو را مایه ی آسودگی
خود می دانند .
سایه سار محبت رو مطالعه کنید (آخرین مطلبی که گذاشته)
برای بچه های مادران
*سلام مهربانان گرامی*
میلاد بانو فاطمه ی زهرا مبارک باشه به همه تون.
امروز عصر رفتم جایی که خانومای نسبتاْ زیادی بودن. همش میگفتن فاطمه خوش آمدی:: فاطمه
خوش آمدی. خلاصه کلی شرمنده مون کردن و تحویل گرفتن. جالبه که به صورت آهنگین میگفتن و
دست هم می زدن !!!
از اونجایی که می دونم جز یکی دو تا مادر مادر دیگه ای نمیاد اینجا طرف حرفم فرزندان مادران گرامی
هستن. اون هایی که قراره آینده مادر یا پدر بشن.
بعضی هامون گاهی وقتا به هیچ صراطی مستقیم نیستیم و هیچ توصیه ای رو پذیرا نیستیم. هرچی پدر
و مادر بزرگوار و خیرخواهمون میگن نمی پذیریم. فضولی می کنیم. دست به کارای عجیب می زنیم. نه
روایت و حدیث کارسازه و نه پند و اندرز آدمای اطرافمون(چه اوضاع وحشتناکی
. پناه بر خدا)
یه پیشنهاد دارم. اول برای خودم و بعد برای شما.
پیشنهادم که عملی کردنش هم سخته اینه: وقتی خواستیم به کار عجیبی دست بزنیم چند دقیقه فکر
کنیم که اگه آینده بچه مون هم رسید به سن ما و خواست چنین کاری رو انجام بده ما خوشحال میشیم
و بهش افتخار می کنیم یا ناراحت میشیم و اون میشه مایه ی شر نه باقیات الصالحات.
ولی خداییش خیییییییییییییلی سخته. مرد میخواد! نه؟!
علی یارتون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بلا موضوع
شد ز غمت خانه ی سودا دلم، در طلبت رفت به هرجا دلم ------- از طلب گوهر پویای عشق ، موج زند موج چو دریا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی ، وای دلم ، وای دلم ، وا دلم
در طلب زهره رخ ماه رو ، می نگرد جانب بالا دلم ------- روز شد و چادر شب می درد ، در پی آن عیش و تماشا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی ، وای دلم ، وای دلم ، وا دلم
آه که امروز دلم را چه شد،دوش چه گفته است کسی با دلم ----- از دل تو در دل من نکته هاست،آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی ، وای دلم ، وای دلم ، وا دلم
کمی تا قسمتی متفاوت
سلام.
غرور رو می شناسید دیگه.
جناب هانس کریستین اندرسن رو چطور؟ احتمالا همه داستان «جوجه اردک زشت» رو خوندید یا دیدید. نوشته ی ایشون هست. نویسنده ای که به شیوه ی خودش، در طول داستان هاش، خیلی زیبا و لطیف حقیقت ها رو بیان میکنه و در واقع به تصویر میکشه.
اگر دوست دارید شکل خاص سرانجام غرور رو توی نوشته جات جناب اندرسن بدونید داستان رو که در ادامه ی مطلب براتون نوشتم نگاهی بندازید.
همینجا یه نکته رو بگم راجع به پست قبل که اغلب فرموده بودن "انسان به هر چیزی که منع میشه، رغبت پیدا میکنه"! نظر من اینه که مهمترین دلیل همه ی جهالت ها و مخالفت ها با اوامر الهی همین غروره . درجه ی غرور این دسته از آدم ها رو بسنجید حتما به حرفم پی می برید.
ادامه مطلب



