تبليغاتX
:: بـ نـ د ه ی عـشـق ::

الامان من شر الزمان

به نام او که جانم در دست اوست و به نام او که برترین

است و بهترین .

گاهی با خود اندیشه می کنم که چرا باید آدمی اینگونه

زندگی کند و به چه دلیل است که برایش وابستگیهایی

پیش می آید که شاید هرگز شایسته ی قامت آدمی او نیست  .

شبها و روزهای زیادی این فکر مرا مشغول کرده که چرا

باید با بی فکریها و کم  نظریهای خود مایه تشویش حواس

 خود گردیم ؟

اما تنها امیدم به لطف و کرم و سخاوت اوست که می دانم

 همیشه مرا یاری  کرده و می کند و بنده ی بی پناه خود

 را هرگز تنها نمی گذارد .

دیروز روز امامت مولایم مهدی (عج ) بود و من با خودم

عهد کردم که برای همیشه و از ته دل ، از همه ی بدیها و

 دلبستگیهایی که روح و روانم را آزار می دهد دوری کنم

 و خود را همان بنده ی عشقی کنم که شایسته ی ذات

پاک آدمیست و به هر چیز و هر کسی که شایسته ی

 تعلق خاطر نیست ، دل نبندم .

خدایا ، یاریم کن که آنی باشم که تو می خواهی که

 می دانم آسایش در با تو بودن است .

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 10:32 | سه شنبه 28 اسفند1386 •

همه از خداییم و ...

 

كارها چنان رام تقدير است كه گاه مرگ در تدبير است (امام علي عليه السلام)

 

بعد از فوت يك عزيز اين مطلب براي من شده يك مسئله! مسئله اي كه يه جواب منطقي لازم داره.

همه مي دونيم كه رستاخيز وجود داره، معاد هست و ديدار دوباره ي از اين دنيا كوچ كرده ها اما چرا خيلي از ما آدما براي مرگ اطرافيانمون آنچنان گريه و زاري و ناله مي كنيم كه انگار پناه بر خدا، اون گفته ها دروغه و زندگي پوچ؟!!!

خيلي ها هم به جاي اينكه بعد از ديدن مرگ ديگران به خدا نزديكتر بشن، ازش دور ميشن و طوري رفتار ميكنن كه نعوذبالله انگار خدا ظالم و غاصبه.

خبر مرگ عزيزان حتما تلخه ولي غيرمنتظره و غيرقابل تحمل نيست. يك حقيقت بزرگه كه براي همه وجود داره ولي براي هر كدوم از موجودات در كيفيت و زمانش متفاوته.

 

خدا كنه بعد از مرگ زندگي راحتي رو شروع كنيم  در كنار انسان هاي درستكار و دانا. زندگي اي كه ثانيه اي غم و غصه درش راه پيدا نكنه.

 

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 1:20 | چهارشنبه 15 اسفند1386 •

 

 

أمَّن يُجيبُ المُضطرَّ إذا دَعاهُ و يَكشِفُ السّوء

الهي و ربّي من لي غيرُك

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 0:32 | شنبه 11 اسفند1386 •

برای او که نمی بینمش

آن روز دل آزرده و رنجور شدم

 

روزي كه تو با خشم نهيبم دادي

 

گفتم كه سبب چيست چنين بي مهري

 

خاموش شدي، غم به دلم بنشاندي

 

دل، ريش و پريشان شده بود افكارم

 

زيرا كه مرا زپيش خود مي راندي

 

بگذشت زمان و خشم تو با خود برد

 

غم پر زد و دلخوش كه بيامد شادي

 

اما تو برفتي و مرا حسرت ماند

 

زان پرسش بي پاسخ دائم باقي

 

پدرم ، اگر دیدی و خواندی ، پاسخت را بده

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 23:55 | شنبه 4 اسفند1386 •

RSS