تبليغاتX
:: بـ نـ د ه ی عـشـق ::

فریاد

 

رسمه به والله تو ماهاُ ناز یتیمو میخرن

یتیم که بی تابی کنه براش عروسک میخرن

اما بگم از شامیا با ماها خیلی فرق دارن

یتیم که بی تابی کنه سر باباشو میبرن

 

همه شنیده ایم ماجرای رقیه ( س)

نازدانه ی امام حسین.

بی تاب پدر مهربان و دستهای نوازشگرش شده بود. دست هایی که بارها با آن یتیم نوازی کرده بود.

مشتاقانه دیدار پدر را طلب می کرد.

و چه زود به دیدارش نائل گردید و عمه ی دلسوخته اش را تنهاتر و غمگین تر از پیش کرد.

مدیون توایم. همه ی انسانیت و آزادگی مدیون تو و پدر و همراهان از خود گذشته ی اوست.

السلام علیکِ یا بنت الحسین یا رقیه

 

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 1:4 | شنبه 29 دی1386 •

السلام علیک یا ثارالله

 

به نام و با یاد خدای حسین

کدام حسین؟

آن حسین که وارث پیامبر مهر و رحمت بود.

آن حسین که مرگ با عزت را بر حیات با ذلت برتری داد و آموخت به انسان های آزاده درس زندگی را،

چگونه عاشقی کردن و درس جوانمردی را.

او که جاودانگی را به تصویر کشید. زیرا مرگی نیست برای کشته ی راه عشق و معرفت که او زنده ی

جاوید است.

نمی خواهم گریه کنم بر حسینی که سرش را بالای نیزه بردند و پیکر نازنیش را سنگباران کردند و

عزیزانش را به اسارت بردند. اشک می ریزم برای آن عالمی که ندیدند وسعت دانش بی نظیرش را، برای

مهربانی که نخواستند لمس کنند محبتش را، برای آن دلیر مردی که ایثارگر بود و از خود گذشته تا زنده

نگه دارد دین خدا را و احیا کند عزت و انسانیت را.

غمی اگر هست برای مظلومیت مرد تاریخ سازی است که دشمنانش ترس داشتند از قدرتش؛ مرد

نماهای حقیر و پستی که حرام خواریشان، رحم از دل هایشان ربوده بود و نمی دیدند و نمی شنیدند جز

برق و صدای سکه هایی که چیزی نصیبشان نمی کرد جز فقر و بد نامی و سرانجام نابودیشان را.

و چه زیبا شرح داد بانوی صبر و اسوه ی ایمان، دلسوز و یار همیشه همراه حسین آنگاه که از او، از

عاشورا و صحرای گلگون کربلا پرسیدند ؛ که فرمود: ما رأیت الا جمیلا.

 

خدای حسین! دل سرگشته و پریشانم را آرامشی زیبا عطا فرما.

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 3:15 | یکشنبه 23 دی1386 •

روزگار

 

بسم الله

سلام عليكم. شب و روزتون بخير. توي شهر ما اين روزا انگار خيلي ها عجله دارن! نه اينكه چند وقت ديگه محرم شروع ميشه و دو ماه از جشن و اين چيزا خبري نيست امشب خواستگاري... دو شب بعد بله برون... بعدش عقد، يوهو ديدي فردا شبش تصميم بر اين شد كه يه جشن عروسي هم بگيرن!!!

و يك چيز ديگه... جشن تولداي پيش از موعد و دسته جمعي! والا مونديم توي كار اين بشر دو پا جشن تولد رو كه بايد همون شب تولد گرفت. خوب البته واسه مهمونا مهم كيك تولده!!!

خلاصه بر خلاف بعضي جاهاي ديگه كه شنيدم از الان دارن آماده ميشن واسه ماه محرم و جشناي اين شكلي رو گذاشتن كنار، اينجا بدو بدوييه!

 

اما اصل مطلب . ماجرايي رو در ادامه ميخونيد كه غير از اينكه يه داستانه(البته واقعي) يه مطلب خاصي توش هست. هدف من هم رسيدن به اون موضوعه. نكنه از اول تا آخرش به اين فكر كنيد كه نيت من چي بوده ها. اول بخونيدش مطمئنم كه آخر كار به اون مطلب مورد نظر هم مي رسيد. خيلي ساده است.

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 23:49 | جمعه 14 دی1386 •

 

سلام  علیکم.

عید غدیر گذشت و من جا موندم از صف دوستان. نتونستم مطلبی برای اون روز بذارم چون بلاگفا اجازه

نمی داد. نمی دونم چرا ولی نشد.

اما از مولا گفتن روز و ساعت خاصی نمی خواد. همیشه این امکان وجود داره که به یادش باشیم و از اون

بگیم.

ترجیح میدم این شعر رو بذارم. تمایل داشتید توی ادامه ی مطلب میتونید بخونیدش.

یا علی

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 1:15 | دوشنبه 10 دی1386 •

 

لینک زیر جالبه. ارزش خوندن داره.

http://adiboudi.blogfa.com/post-201.aspx

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 13:27 | یکشنبه 2 دی1386 •

RSS