تبليغاتX
:: بـ نـ د ه ی عـشـق ::

 

« برگ برگ زندگي زرين شود              گر   بگيري  صبر  همراه   ادب»

 

اين  سخن فرموده مولايم   رضا             او كه خود بوده است در اوج ادب

 

در  سپهر پيشوايان   ثامن  است             آهوان  خسته را ، او ضامن است

 

روز   ميلادش   دلم  پر مي كشد             سوي   نوراني   مزار  و  تربتش

 

شوق   وصلش  بيقرارم  مي كند             اشك   غم  بر  ديده ام  جاري  كند

 

ياد   ايامي  كه   بودم     زايرش             ياد   آن   الطاف   و  مهر  دائمش

 

چاره اي   بهر    دل   بيچارگان             دست  ما  گير  و  ببر  تا   آسمان

 

بارگاهت   مأمن   و   مأواي  ما            حبّ   تو  اندر   دل  ما   يا   رضا

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 3:10 | چهارشنبه 30 آبان1386 •

دلداده

 

از امتحان سربلند بيرون اومدن سخته.

خيلي سخته.

اگه خوب تلاش نكرده باشي.. اگه شاگرد خوب و زرنگي نبوده باشي رد خور نداره كه ردّي.

يه جور امتحان هست كه خيلي خيلي سخته. تا تموم بشه جون آدم به لبش ميرسه. ميشكني! داغون ميشي!

آه از فشار اون لحظات.

لحظات پر از اندوهيه وقتي ببيني معشوقت جوابتو نميده ، احساس ميكيني داره كم محليت ميكنه ، فكر مي كني از تو بدش مياد يا اينكه خيال مي كني چون كار بدي مرتكب شدي داري مجازات ميشي. چقدر طاقت فرساست.

پژمرده ميشي وقتي توي فكرت ميگذره كه تنها پشت و پناهت نمي خواد صداي خواهش و التماسات رو بشنوه!

تو همه كاري مي كني كه توجهش رو جلب كني . چشمات ديگه جون ندارن . چون تا تونستي واسه ديدن مهربوني از معشوق اشك ريختي و ازشون كار كشيدي.

ولي اگه عاشق حقيقي باشي يه چيزي ته دلت ميگه كه اميدوار باش. اميدوار به اينكه بالاخره ناله ها و ضجه ها و بي تابي هات جواب بده . تا وقتي كه نور اميد توي دلت باشه (هرچند كم فروغ و ضعيف) توان داري براي زندگي.

ناگهان مي بيني همه چيز قشنگ شده. يه زماني ، يه جايي و با يه اتفاقي كه اصلا پيش بيني نمي كردي ، نگاه پر مهر و لطيف محبوب رو مي بيني . دلت ميخواد پر بزني و اوج بگيري و برسي به بالاترين نقطه اي كه وجود داره چون نظر لطفشو متوجه تو كرده .

ازش مي پرسي چرا مدتي جوابت رو نميداده؟! دلت رو پريشون كرده؟! چرا تو رو به حال خودت رها كرده بود؟!

و اون اينطور جواب ميده:

رهايت نكرده بودم.

آزموني از برايت داشتم

تا بداني وسعت عشق را

تا بيابي راز هستي را

عارفي شوي شيدا

خواستم بي من بودن را به ناله بنشيني

تا بودنم را قدر بداني

بايد مي دانستي كه با محبوبت آرام خواهي بود ولاغير.

اكنون شاد باش و شاكر

كه ديگر رسيدي به معشوق

 و تا بي نهايت ديگر تنها نخواهي بود.

 

درد عشقي كشيده ام كه مپرس       زهرهجري چشيده ام كه مپرس

گشته ام  در جهان  و  آخر كار      دلبري  برگزيده ام   كه  مپرس

 

 

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 4:42 | سه شنبه 22 آبان1386 •

 

ميلاد نور مبارك

خاک قم گشته مقدس ، از جلال فاطمه

نور باران گشته این شهر از جمال فاطمه

گرچه شهرقم شده گنجینه علم  و  ادب

قطره ای  باشد  ز  دریای  کمال  فاطمه

تابش  شمع  و  چراغ  و  کهربای  نورها

 باشد  از  نقد جمال  بی  مثال  فاطمه

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 11:3 | دوشنبه 21 آبان1386 •

زمزمه

 

دست به دامانت شده بودم. مبتلايم كرده بودي. راه چاره اي نمي يافتم.

 

گفتم كجاست آن مرهمي كه ميگفتي؟! كجاست دواي دردي چنين سنگين؟!

 

بي تابي فرشتگان زميني را ديدم. ديدم كه چگونه در پي آرامش، پرپر مي زنند و ذره اي از آن را در من جستشجو مي كنند. بال هاي خسته شان را با لطافتي كه محبت تو بود نوازش دادم تا شايد اندكي جان بگيرند.

من كه كمترينم، سرمايه اي نداشتم جز آن گوهرهاي زلالي كه تنها خريدارشان بودي. آن ها را براي تو مهربانم به دامن ريختم تا لطفت حاصل شود.

 

رانده شده ي ملعون نغمه ي كريه يأس و نوميدي را بانگ مي كرد. به خيال خامش تسليمش مي شوم!!!

به زنجير كشيدمش و خاموشش كردم، آنگاه كه خاطر حزين و پريشان را با يادتو تسلا دادم.

و اينك خود را يافته ام؛ پيروز و سربلند و اميدوار.

مي دانم هيچگاه تنهايم نمي گذاري و من نيز با تو خواهم بود براي پيوستن به همه ي آرامش و هديه اش به آن ها كه در جستوجويش هستند.

 

**الا بذكرالله تطمئن القلوب**

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 3:23 | دوشنبه 14 آبان1386 •

#

 

مهربون خالق  و  معبود   سلام         اومدم  بهت  بگم  چنتا  كلام

اومدم   پيش  تو  رب  مهربون        دستاي خاليم به سمت آسمون

اومدم شاكي و دلگير اي عزيز        ببين  اشكامو ،  گناهامو  بريز

غم  اين  دنيا   كلافه ام   ميكنه       درد دوريت منوبي تاب ميكنه

دوري از ياد تو درده واسه من        بي  تو  ميشه  دل اسير اهرمن

مي بيني  اين  دل  عاشقو  خدا        نياد اون روزكه بشه از توجدا

كاري كن بمونه سبز و با صفا        باغ ِ   جاودان ِ   اميد   و  وفا

نباشيم سركش  و رام تو بشيم      كاش بتونيم بنده ي خوبي باشيم

                                                                            ( بنده ی عشق)

!! نوشته شده توسط بـ نـ د ه ی عـشـق | 10:50 | یکشنبه 6 آبان1386 •

RSS