صمیمانه
سلام .
ماه رمضونت بخير و خوشي.
امسال ماه رمضون واسه من يه عطر خاصي داره. شديد حضور مولا رو احساس مي كنم.
كاش به همين زودي ها برسه اون روزي كه چشممون هم مثل قلبمون حضورش رو حس كنه.
طبق معمول هر سال تلويزيون برنامه هاي خاصي داره واسه ماه خدا. مهمون يكي از همين برنامه ها يك آدم مخلص بود. از اون انسان هاي با معرفت. هر چند كه نتونستم برنامه اش رو كامل ببينم ولي همون چند لحظه ي كوتاه هم براي شناختنش كافي بود. اين بانوي غير ايراني كه مادر زاد مسلمون نبود ، بعد از برگزيدن اسلام عزيز براي ادامه ي راه بندگيش ، اسم زيباي فاطمه رو براي وجود با محبتش انتخاب كرده بود.
ايشون آنچنان زيبا و خالصانه با كلماتي ساده و همه فهم از خدا دوستي خودش صحبت مي كرد كه مخاطب رو به طور عجيبي تحت تأثير قرار مي داد.
لذت مي بردم از گفته هاش. مجري كه ديگه اشكش در اومده بود مثل ماها كه بيننده ي برنامه اش بوديم. همون لحظه با خودم گفتم خوش به حال اين بانوي گرامي كه ميتونه اينقدر زيبا بندگي كنه و عرفان رو با استفاده از جملاتي ساده ولي دل نشين (و نه با كلماتي سخت كه عده ي محدودي فقط متوجه بشن) به همه نشون بده.
اما واي به حال بعضي از ما مسلمون زاده ها كه از اسلام فقط تند تند نماز خوندن و توي ماه رمضون آب و غذا نخوردن رو، ياد گرفتيم و بهش عمل مي كنيم. اون هم از روي يك رسم قديمي كه والدينمون يادمون دادن.
دلم گرفت از اينكه چرا ماها نبايد دنبال شناخت ديني باشيم كه از گذشتگانمون به ارث برديم؟ اونوقت كسي از دين ديگه اي مياد و به اين شكل كسب معرفت ميكنه و به شادي حقيقي ميرسه. بدتر از اون اينكه بعضي ها دنبال حقيقت اعتقادات گذشته شون كه نميرن هيچ ، از روي ناداني گاهي به مخالفتش هم بلند ميشن. چون خودشون رو نشناختن و قاعدتاً خدا رو هم نخواهند شناخت.
من از خدا ميخوام طعم واقعي بندگي رو بهم بچشونه.
ازش ميخوام كمكم كنه در راه كسب رضايتش.
من از خدا ، خودش رو ميخوام.
این دهان بستی دهانی باز شد
کو خورندهی لقمههای راز شد
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
چند شب ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر
حرفی از جنس دل
گفته اند:
« از دل برود هرآنكه از ديده برفت»
قلب من چيز دگر مي گويد
آنكه شد محرم دل
چون برفت از ديده
مهرش از دل نرود هيچ زمان
بلكه شايد يادش
بيشتر، از پيش گردد به برم جاويدان
حرف من اين باشد
زنده ماند ياد يار
گرچه روشن نشود ديده ي ما با ديدار.
( بنده ی عشق)
آرامشی عارفانه
شب
سكوت
و تنهايي.
واژه هايي عميق كه تا انتهاي دنيا پيوندشان گسسته نخواهد شد.
آنگاه كه تاريكي و سكوت شب تو را در خود غرق مي كند، افكارت به هر سو خواهد رفت ؛ چه در اراده ات باشد و چه نباشد.
چشم هايت را كه خسته از ديدن دنيا و نا ملايماتش گشته ، آرام روي هم مي گذاري تا فرار كني. خاطرت مي دود به دنبال آرامش.
كجا جستوجويش مي كني؟! او همينجاست. نزديكتر از هر چيز به تو. در قلب مهربان و زلالت.
ميرسي به محبوب كه دلت از آنِ اوست و عاشقانه زمزمه مي كني:
به دريا بنگرم دريا ته بينم
به صحرا بنگرم صحرا ته بينم
به هرجا بنگرم كوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته بينم
چه لحظه ي شيرين و با شكوهي!
انگار دلت براي نظاره ي روشنايي هاي آسمان شب تنگ شده. نگاهي لطيف مي كني به آن ، كه جلوه اي است كوچك از كبريايي محبوب. احساس خوشي داري . ديگر ظلمات شب را نمي بيني . هرچه هست نور است .
نور عشق و معرفت.
نفسي عميق مي كشي . اينك تو به آرامش رسيده اي.

توبه ی نبش کننده ی قبرها
سلام.
داستاني رو كه در ادامه مي خوني، از نظر من يكي از زيباترين داستان هاست. سه يا چهار بار اين رو خوندم و هر بار به خاطر تنهايي خودمون و بزرگي و مهربوني خدا گريه ام گرفت. چيزي نيست جز حقيقت. تو هم بخونش.
بنابر آنچه در تفسير صافي از مجالس از عبدالرحمن ابن غيم دوسي روايت نموده، مي گويد:
روزي معاذ بر رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) وارد شد. در حاليكه مي گريست، سلام كرد. پيامبر جواب سلام گفت و علت گريه اش را جويا شد. معاذ گفت: اي رسول خدا! جواني زيبا روي و با طراوت بر در ايستاده و همچون زن فرزند مرده گريه مي كند و اجازه ي ورود مي طلبد.
حضرت فرمود او را بياور. او را آورد. سلام كرد. پيامبر جواب داد و فرمود: اي جوان! علت گريه ي تو چيست؟
جوان گفت: چگونه نگريم، در حاليكه گناهاني مرتكب شده ام كه اگر خدا مرا به يكي از آن ها بازخواست كند، طعمه ي آتش خواهم گشت و مي بينم كه زود است آن روز فرا رسد و هيچ اميدي به عفو و بخشش آن ها ندارم.
ادامه مطلب
آن روز
وقتی عزیزی ازت دور باشه و بخوای ببینیش، مجبوری راه زیادی رو طی کنی تا بهش برسی، هرچند که یادش همیشه باهاته.
روز خاصی رو تعیین می کنی برای شروع این سفر پر از شور و شوق. لحظه به لحظه که به مقصد و عزیزت نزدیک تر میشی، اشتیاقت بیشتر میشه و تپش قلبت بالاتر میره.
اما ...
اما اگه اون عزیز، عزیز خدا و همه ی بندگان مؤمنش باشه، دیگه طاقتت رو زودتر از دست میدی برای دیدار.
داری به اونجا نزدیکتر میشی. مرکب های رنگارنگ کوچک و بزرگ و راکبانش رو میبینی که همه دارن خودشون رو میرسونن به همونجایی که تو هم داری میری.
آخ خدا! غیر از عشق و محبت چه چیزی میتونه اینهمه اشتیاق رو خلق کنه؟! خدیا چیکار کردی با دل مریدان یوسف زهرا؟!
عطر وجودش رو با تمام وجودم استشمام کردم. عطر تو، رایحه ی روح نواز گل های بهشتیه آقای خوب و مهربونم.
اما هنوز غمی هست. میدونم چرا هنوز زمان ظهور تو نرسیده ای عزیز دل محبوبه ی خدا.
منتظر واقعی تو کسیه که بندگیش رو ثابت کنه. اینکه شب ها و روزهای گرامیداشت میلاد تو نقل و نبات پخش کنیم و جشن بگیریم و کلی کارهای اینچنینی رو انجام بدیم ، خوبه ولی مهمتر از همه اینه که بعد از تمام شدن این روزها، یادمون باشه که چه کارهایی رو باید بکنیم و از چه اعمالی باید دوری بکنیم.
کاش این تنبلی ها و بهانه های بیجا آوردن نبود تا هم ما از راه درست دور نمیشدیم و هم آقا اینهمه تنها و منتظر نمی موند. کاش از خواب غفلت بیدار بشیم و وجودمون رو فراتر از این دنیای فانی ببینیم. کاش بشناسیم خودمون و خالقمون رو.
باز هم جمکران نیمه ی شعبان دیگه ای رو پشت سر گذاشت و ما هم. هنوز هم باید منتظر بمونیم به امید روزی که خورشید جمالش از پشت ابرهای غیبت بیرون بیاد و نورانیتش رو به همه نشون بده. هم به دوستان و هم به دشمنانش.
اللهم عجل لولیک الفرج
که راحت دل رنجور بی قرار من است
به خواب در نرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار من است
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت که در نه در خورد اوست جان عزیز
ولیک در خور امکان و اقتدار من است
اگر هزار غم است از جفای او بر دل
هنوز بنده ی اویم که غمگسار منست
درون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو که هرکه نه یار منست بار منست
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
وگر مراد تو اینست بیمرادی من
تفاوتی نکند چون مراد یار منست

راهي بزن كه آهي بر ساز آن توان زد
شعري بخوان كه با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد
دلمان براي ديدارت بي تاب است. هر روز و هر ساعت و هر لحظه.
ما منتظريم و تو نيز.
عزيز دل هاي عاشق؛
روز وصال تو كي خواهد آمد؟
نگاهمان در كجا به نگاه مهربان و نجيبت پيوند خواهد خورد؟
صداي دلربا و ملكوتي ات را خواهيم شنيد؟
غروب هاي انتظار را در كدامين لحظه به سپيده دم وصال مبدل خواهي كرد؟
آقاي سبز پوش زيبا روي و اي اميد دل هاي شكسته؛ بيا.
قدومت را بر اين ديدگان مشتاق بنه.
در اين سال نكو و پر ز سعادت
من مي آيم به اميد ديدارت
پذيرايم باش در جمكران باصفايت.
تهنيت باد ميلاد مهدي فاطمه بر تو بنده ي خدا و پيرو ولايت.![]()



